خبر شیرین بارداری مامان
فکر کنم یکی از روزهای سرد بهمن ٨٩ به گمانم ٨٩.١١.١٣ بود که خبر شیرینی
سرمای
زمستونو از یاد من و مامان برد و اون خبر چیزی نبود جز اینکه شما قدم به زندگی ما
گذاشتید
.gif)
.gif)
روز سه شنبه ١٢ اسفند سال ١٣٨٩ بود که احساس کردم دارم مامان میشم
البته خودم که تجربه ای نداشتم ولی از شرایطی که داشتم خاله فاطمه حدس زد که یه خبراییه
ظهر بود که به بابایی زنگ زدم و بابایی بیبی چک گرفت و با عجله اورد خونه و خودش رفت
وقتی دیدم دو تا خطش رنگی شد اصلا باورم نمیشد که دارم مامان میشم
به بابایی زنگ زدم و اونم اصلا باورش نمیشد که داره بابا میشه
به خاله زنگ زدم و خیلی خوشحال شد و گفت سریع برو دکتر واست ازمایش بنویسه
خودشم گفت به کسی نگیااااااااااااااااااا
همون شب قرار بود مامان جون از سوریه برگرده و ما بریم فرودگاه دنبالش زنگ زدم درمانگاه وقت
گرفتم و غروب با بابایی رفتیم درمانگاه
یه کم از حالم واسه خانم دکتر گفتم و ایشون هم گفتن داری مامان میشی
من باز باورم نشد.واسم ازمایش نوشت که صبح ناشتا برم انجام بدم
تو راه که داشتیم میومدیم خونه بابایی برام چاغاله بادوم خرید و گفت که نکنه یهو دلت خواسته باشه
طعم اون چاغاله بادوما هنوز یادمه.خلاصه اخر شب رفتیم فرودگاه استقبال مامان جون.اونجا فهمیدم
که مامان جون از قضیه باخبره. خاله زود زنگ زده بوده به مامان جون و خبرش کرده
بوده.اون شب رفتیم خونه مامان جون خوابیدیم که صبح برم ازمایشگاه.صبح زود با خاله فاطمه رفتیم
ازمایشگاه و با اصرار ما قرار شد ظهر جوابو تلفنی بگن.
آخ که نمیدونی اون لحظه ای که به آزمایشگاه زنگ زدیم و گفتند جواب مثبته تو خونه
مامان جون چه غوغایی به پا شد همه اونجا جمع بودن
بعد از شنیدن خبرخاله زودی زنگ زد به مامانی و خبر بارداریمو داد اونا هم حسابی خوشحال
شدن.جالب بود که همون شب هم نامزدی عمو مهدی بود و باید میرفتیم کرج
بعدش به بابایی زنگ زدم و خبر دادم.اصلا باورش نمیشد ولی حسابی ذوق کرده بود.همون شب به
خاطر امدن مامان جون وعزیز جون که با هم سوریه بود خونه عزیز جون مهمونی بود.ما که
مجبور بودیم بریم کرج واونجا نرفتیم ولی بعدا تعریفشو شنیدیم که چه غوغایی به پا شده بوده وقتی
فامیلا خبر بارداریه منو شنیدن
.
چونکه یک انتظار ٧ ساله برای اومدنت به سر اومده بود. خیلیها آرزوی دیدن تورو
داشتند.
.gif)
البته ما خودمون نمیخواستیم که انقدر زود نینی داشته باشیم ولی دیگه.....................
با اینکه هنوز یه نقطه کوچولو هستی ولی همه زندگی مامان و بابا دور تو میچرخه .
خیلی خیلی خیلی خوشحالیم
.gif)
.gif)


خبر شیرین بارداری مامان
